سيد على اكبر برقعى قمى
396
راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )
و لا اللمام دون ان تلازما * و لا اللزام دون ان تفاغما و لا الفقام دون ان تفاقما * فتعلق القوائم القوائما و يكديگر را به باد فحش گرفتند تا رسيدند ميان عشيره ، زياده با جمعى از عشيرهاش شبانه بر هدبه تاختند و دست او را خستند و سر خشرم پدرش را شكستند و كار به اينجا پايان پيدا نكرد و همچنان يكديگر را هجو كردند و داستان آن را ابن قتيبه در الشعر و الشعراء نوشته است . هذيل : با ذال نقطهدار بر وزن زبير از اعلام است و ابو هذيل كنيت محمّد بن هذيل است از معاريف متكلّمان و در علّاف گذشت . هذلى : بر وزن جدرى منسوب است به هذيل ابن مدركة بن الياس بن مضر پدر تيرهاى در قبيله مضر و از اين تيره است خويلد بن خالد هذلى شاعر شهير عرب و در ذؤيب گذشت و يوسف بن علىّ هذلى و در بسكرى گذشت . و ابو عبد الرحمن عبد اللّه ابن مسعود بن غافل هذلى از اخيار صحابه و كسى است كه دربارهء او گويند : « هفتاد سوره از قرآن را از پيغمبر فراگرفت و بقيه را از على » . و كسى است كه به دوستى على عليه السّلام شهره است . و ابو الصلاح در كتاب استيعاب گفته است : « شناختهشدگان به دوستى اهل بيت اين چند تن باشند : عمار ، سلمان ، ابو ذر ، مقداد ، ابى بن كعب و عبد اللّه بن مسعود » . و در مرض موت گريست پرسيدند : « براى چه چيز گريستى ؟ » . گفت : « گريستنم براى آن است كه در حال سكون مىميرم نه در حال تحرّك و دوست داشتم در حالى بميرم كه مجاهدت و عبادتم بيش از اين بود » . و در سال 32 درگذشت و زبير بن عوام بر او نماز خواند و در بقيع به خاك رفت . هرّاء : بر وزن غرّاء لقب كسى است كه جامههاى هروى ( جامه بافته هرات ) بفروشد و آن لقب ابو مسلم و يا ابو عبد اللّه معاذ بن مسلم كوفى است از قدماى نحويان و كسى است كه علم صرف را ابتكار كرد و من در كتاب تذكرهء مبتكران شرح حال او را به تفصيل نوشتهام . هرّاء عمر بسيار كرد و فرزندان فرزندان فرزندانش مردند و او همچنان زنده بود و در آن خصوص ابو السرى سهل بن ابى غالب خزرجى شاعر گفته است : ان معاذ بن مسلم رجل * ليس لميقات عمره امد قد شاب رأس الزمان و اكتهل * الدهر و اثواب عمره جدد تا آخر ابيات . هرّاء دوست كميت بن زيد شاعر بود . كميت را خبر دادند كه طرمّاح شاعر خالد بن عبد اللّه قسرى امير عراقين را مديحت گفت و سى هزار درهم به اضافت خلعت از او بستد ، بر آن سر شد كه نزد خالد برود و او را مدح گويد . معاذ او را از اين كار منع كرد و گفت : « نزد خالد مرو و او را مستاى و ميان تو و طرمّاح تفاوت است طرمّاح پسر عمّ اوست و تو با او بيگانهاى ، تو مضرى هستى و خالد تميمى و بدخواه مضر ، تو شيعه باشى و خالد اموى ، تو عراقى باشى و او شامى » . امّا كميت به نصايح مستدلّ او گوش نداد و آهنگ خدمت خالد كرد . كسى به خالد گفت : « كميت نزد ما آمد و فراموش نكردهايم كه او ما را به قصيدهء نونيّه هجو كرد » . خالد به محض شنيدن آن سخن كميت را در زندان افكند و گفت : « مصلحت چنين اقتضا كند كه